Loading Bible Translation
First-time download in progress. This may take a few seconds…
Persian - Farsi Bible Wordproject Bible
27 verses
1بیرون رفتن پادشاهان، كه داودْ یوآب را با بندگان خویش و تمامی اسرائیل فرستاد، و ایشان بنیعَمّون را خراب كرده، رَبَّه را محاصرهنمودند، اما داود در اورشلیم ماند.
2و واقع شد در وقت عصر كه داود از بسترش برخاسته، بر پشتبام خانۀ پادشاه گردش كرد و از پشت بام زنی را دید كه خویشتن را شستشو میكند؛ و آن زن بسیار نیكومنظر بود.
3پس داود فرستاده، دربارۀ زن استفسار نمود و او را گفتند كه «آیا این بَتْشَبَع، دختر اَلِیعام، زن اُوریای حِتِّی نیست؟»
4و داود قاصدان فرستاده، او را گرفت و او نزد وی آمده، داود با او همبستر شد و او از نجاست خود طاهر شده، به خانۀ خود برگشت.
5و آن زن حامله شد و فرستاده، داود را مخبر ساخت و گفت كه «من حامله هستم.»
6پس داود نزد یوآب فرستاد كه اوریای حتّی را نزد من بفرست و یوآب، اُوریا را نزد داود فرستاد.
7و چون اوریا نزد وی رسید، داود از سلامتی یوآب و از سلامتی قوم و از سلامتی جنگ پرسید.
8و داود به اوریا گفت: «به خانهات برو و پایهای خود را بشو.» پس اوریا از خانۀ پادشاه بیرون رفت و از عقبش، خوانی از پادشاه فرستاده شد.
9اما اُوریا نزد در خانۀ پادشاه با سایر بندگان آقایش خوابیده، به خانۀ خود نرفت.
10و داود را خبر داده، گفتند كه «اوریا به خانۀ خود نرفته است.» پس داود به اوریا گفت: «آیا تو از سفر نیامدهای؟ پس چرا به خانۀ خود نرفتهای؟»
11اوریا به داود عرض كرد كه «تابوت و اسرائیل و یهودا در خیمهها ساكنند و آقایم، یوآب، و بندگان آقایم بر روی بیابان خیمهنشینند. و آیا من به خانۀ خود بروم تا اكل و شرب بنمایم و با زن خود بخوابم؟ به حیات تو و به حیات جان تو قَسَم كه این كار را نخواهم كرد.»
12و داود به اوریاگفت: «امروز نیز اینجا باش و فردا تو را روانه میكنم.» پس اوریا آن روز و فردایش را در اورشلیم ماند.
13و داود او را دعوت نمود كه در حضورش خورد و نوشید و او را مست كرد، و وقت شام بیرون رفته، بر بسترش با بندگان آقایش خوابید و به خانۀ خود نرفت.
14و بامدادان داود مكتوبی برای یوآب نوشته، به دست اوریا فرستاد.
15و در مكتوب به این مضمون نوشت كه «اوریا را در مقدمۀ جنگِ سخت بگذارید، و از عقبش پس بروید تا زده شده، بمیرد.»
16و چون یوآب شهر را محاصره میكرد، اوریا را در مكانی كه میدانست كه مردان شجاع در آنجا میباشند، گذاشت.
17و مردان شهر بیرون آمده، با یوآب جنگ كردند و بعضی از قوم، از بندگان داود، افتادند و اُوریای حَتِّی نیز بمرد.
18پس یوآب فرستاده، داود را از جمیع وقایع جنگ خبر داد.
19و قاصد را امر فرموده، گفت: «چون از تمامی وقایع جنگ به پادشاه خبر داده باشی،
20اگر خشم پادشاه افروخته شود و تو را گوید ��را برای جنگ به شهر نزدیك شدید، آیا نمیدانستید كه از سر حصار، تیر خواهند انداخت؟
21كیست كه اَبیمَلَك بن یرُبُوشت را كُشت؟ آیا زنی سنگ بالایین آسیایی را از روی حصار بر او نینداخت كه در تاباص مرد؟ پس چرا به حصار نزدیك شدید؟ آنگاه بگو كه بندهات، اوریای حِتِّی نیز مرده است.»
22پس قاصد روانه شده، آمد و داود را از هر آنچه یوآب او را پیغام داده بود، مخبر ساخت.
23و قاصد به داود گفت كه «مردان بر ما غالب شده، در عقب ما به صحرا بیرون آمدند، و ما برایشان تا دهنۀ دروازه تاختیم.
24و تیراندازان بر بندگان تو از روی حصار تیر انداختند، و بعضی از بندگان پادشاه مردند و بندۀ تو اوریای حِتِّی نیز مرده است.»
25داود به قاصد گفت: «به یوآب چنین بگو: این واقعه در نظر تو بد نیاید زیرا كه شمشیر، این و آن را بی تفاوت هلاك میكند. پس در مقاتله با شهر به سختی كوشیده، آن را منهدم بساز. پس او را خاطر جمعی بده.»
26و چون زن اوریا شنید كه شوهرش اوریا مرده است، برای شوهر خود ماتم گرفت.
27و چون ایام ماتم گذشت، داود فرستاده، او را به خانۀ خود آورد و او زن وی شد، و برایش پسری زایید. اما كاری كه داود كرده بود، در نظر خداوند ناپسند آمد.