Loading Bible Translation
First-time download in progress. This may take a few seconds…
Persian - Farsi Bible Wordproject Bible
31 verses
1در آن زمان ابیا پسر یرُبْعام بیمار شد.
2و یرُبْعام به زن خود گفت كه «الا´ن برخیز و صورت خود را تبدیل نما تا نشناسند كهتو زن یرُبْعام هستی، و به شیلوه برو. اینك اَخِیای نبی كه دربارۀ من گفت كه براین قوم پادشاه خواهم شد در آنجاست.
3و در دست خود ده قرص نان و كلیچهها و كوزۀ عسل گرفته، نزد وی برو و او تو را از آنچه بر طفل واقع میشود، خبر خواهد داد.»
4پس زن یرُبْعام چنین كرده، برخاست و به شیلوه رفته، به خانۀ اَخِیا رسید و اَخِیا نمیتوانست ببیند زیرا كه چشمانش از پیری تار شده بود.
5و خداوند به اَخِیا گفت: «اینك زن یرُبْعام میآید تا دربارۀ پسرش كه بیمار است، چیزی از تو بپرسد. پس به او چنین و چنان بگو و چون داخل میشود به هیأت، متنكّره خواهد بود.»
6و هنگامی كه اَخِیا صدای پایهای او را كه به در داخل میشد شنید، گفت: «ای زن یرُبْعام داخل شو. چرا هیأت خود را متنكّر ساختهای؟ زیرا كه من باخبر سخت نزد تو فرستاده شدهام.
7برو و به یرُبْعام بگو: یهُوَه، خدای اسرائیل چنین میگوید: چونكه تو را از میان قوم ممتاز نمودم، و تو را بر قوم خود، اسرائیل رئیس ساختم،
8و سلطنت را از خاندان داود دریده، آن را به تو دادم، و تو مثل بندۀ من، داود نبودی كه اوامر مرا نگاه داشته، با تمامی دل خود مرا پیروی مینمود، و آنچه در نظر من راست است، معمول میداشت و بس.
9اما تو از همۀ كسانی كه قبل از تو بودند زیاده شرارت ورزیدی و رفته، خدایان غیر و بتهای ریخته شده به جهت خود ساختی و غضب مرا به هیجان آوردی و مرا پشت سر خود انداختی.
10بنابراین اینك من بر خاندان یرُبْعام بلا عارض میگردانم و از یرُبْعام هر مرد را و هرمحبوس و آزاد را كه در اسرائیل باشد، منقطع میسازم، و تمامی خاندان یرُبْعام را دور میاندازم چنانكه سرگین را بالكل دور میاندازند.
11هركه از یرُبْعام در شهر بمیرد، سگان بخورند و هركه در صحرا بمیرد، مرغان هوا بخورند، زیرا خداوند این را گفته است.
12پس تو برخاسته به خانۀ خود برو و به مجرد رسیدن پایهایت به شهر، پسر خواهد مرد.
13و تمامی اسرائیل برای او نوحه نموده، او را دفن خواهند كرد زیرا كه او تنها از نسل یرُبْعام به قبر داخل خواهد شد، به علت اینكه با او چیز نیكو نسبت به یهُوَه، خدای اسرائیل در خاندان یرُبْعام یافت شده است.
14و خداوند امروز پادشاهی بر اسرائیل خواهد برانگیخت كه خاندان یرُبْعام را منقطع خواهد ساخت و چه (بگویم) الا´ن نیز (واقع شده است).
15و خداوند اسرائیل را خواهد زد مثل نیای كه در آب متحرك شود، و ریشۀ اسرائیل را از این زمین نیكو كه به پدران ایشان داده بود، خواهد كند و ایشان را به آن طرف نهر پراكنده خواهد ساخت، زیرا كه اشیریم خود را ساخته، خشم خداوند را به هیجان آوردند.
16و اسرائیل را به سبب گناهانی كه یرُبْعام ورزیده، و اسرائیل را به آنها مرتكب گناه ساخته است، تسلیم خواهد نمود.»
17پس زن یرُبْعام برخاسته، و روانه شده، به تِرْصَه آمد و به مجرد رسیدنش به آستانۀ خانه، پسر مرد.
18و تمامی اسرائیل او را دفن كردند و برایش ماتم گرفتند، موافق كلام خداوند كه به واسطۀ بندۀ خود، اَخِیای نبی گفته بود.
19و بقیۀ وقایع یرُبْعام كه چگونه جنگ كرد وچگونه سلطنت نمود، اینك در كتابِ تواریخِ ایامِ پادشاهانِ اسرائیل مكتوب است.
20و ایامی كه یرُبْعام سلطنت نمود، بیست و دو سال بود. پس با پدران خود خوابید و پسرش ناداب به جایش پادشاه شد.
21و رَحُبْعام بن سلیمان در یهودا سلطنت میكرد. و رَحُبْعام چون پادشاه شد چهل و یك ساله بود و در اورشلیم، شهری كه خداوند از تمام اسباط اسرائیل برگزید تا اسم خود را در آن بگذارد، هفده سال پادشاهی كرد. و اسم مادرش نَعْمَۀ عَمُّونَیه بود.
22و یهودا در نظر خداوند شرارت ورزیدند، و به گناهانی كه كردند، بیشتر از هر آنچه پدران ایشان كرده بودند، غیرت او را به هیجان آوردند.
23و ایشان نیز مكانهای بلند و ستونها و اشیریم بر هر تل بلند و زیر هر درخت سبز بنا نمودند.
24و الواط نیز در زمین بودند و موافق رجاسات امّتهایی كه خداوند از حضور بنیاسرائیل اخراج نموده بود، عمل مینمودند.
25و در سال پنجم رَحُبْعام پادشاه واقع شد كه شِیشَق پادشاه مصر به اورشلیم برآمد.
26و خزانههای خانۀ خداوند و خزانههای خانۀ پادشاه را گرفت و همه چیز را برداشت و جمیع سپرهای طلایی كه سلیمان ساخته بود، برد.
27و رَحُبْعام پادشاه به عوض آنها سپرهای برنجین ساخت و آنها را به دست سرداران شاطرانی كه درِ خانۀ پادشاه را نگاهبانی میكردند، سپرد.
28و هر وقتی كه پادشاه به خانۀ خداوند داخل میشد، شاطران آنها را برمیداشتند و آنها را به حجرۀ شاطران بازمیآوردند.
29و بقیۀ وقایع رَحُبْعام و هرچه كرد، آیا در كتاب تواریخ ایام پادشاهان یهودا مكتوب نیست؟
30و در میـان رَحُبْعـام و یرُبْعـام در تمامـی روزهای ایشان جنگ میبود.
31و رَحُبْعام با پدران خویش خوابید و در شهر داود با پـدران خود دفـن شد، و اسم مادرش نَعْمَۀ عَمّوُنیه بود و پسرش اَبِیام در جایش پادشاهی نمود.