Loading Bible Translation
First-time download in progress. This may take a few seconds…
Persian - Farsi Bible Wordproject Bible
22 verses
1و اسحاق، یعقوب را خوانده، او را بركت داد و او را امر فرموده، گفت: «زنی از دختران كنعان مگیر.
2برخاسته، به فَدّانِ اَرام، به خانۀ پدر مادرت، بتوئیل، برو و از آنجا زنی از دختران لابان، برادر مادرت، برای خود بگیر.
3و خدای قادر مطلق تو را بركت دهد، و تو را بارور و كثیر سازد، تا از تو امتهای بسیار بوجود آیند.
4و بركت ابراهیم را به تو دهد، به تو و به ذریت تو با تو، تا وارث زمین غربت خود شوی، كه خدا آن را به ابراهیم بخشید.»
5پس اسحاق، یعقوب را روانه نمود و به فدان ارام، نزد لابان بن بتوئیل ارامی، برادر رفقه، مادر یعقوب و عیسو، رفت.
6و اما عیسو چون دید كه اسحاق یعقوب را بركت داده، او را به فدان ارام روانه نمود تا از آنجا زنی برای خود بگیرد، و در حین بركت دادن به وی امر كرده، گفته بود كه «زنی از دختران كنعان مگیر،»
7و اینكه یعقوب، پدر و مادر خود رااطاعت نموده، به فدان ارام رفت،
8و چون عیسو دید كه دختران كنعان در نظر پدرش، اسحاق، بَدَند،
9پس عیسو نزد اسماعیل رفت، و مَحلَت، دختر اسماعیل بن ابراهیم را كه خواهر نبایوت بود، علاوه بر زنانی كه داشت، به زنی گرفت.
10و اما یعقوب، از بِئرشَبَع روانه شده، بسوی حران رفت.
11و به موضعی نزول كرده، در آنجا شب را بسر برد، زیرا كه آفتاب غروب كرده بود و یكی از سنگهای آنجا را گرفته، زیر سر خود نهاد و در همان جا بخسبید.
12و خوابی دید كه ناگاه نردبانی بر زمین برپا شده، كه سرش به آسمان میرسد، و اینك فرشتگان خدا بر آن صعود و نزول میكنند.
13در حال، خداوند بر سر آن ایستاده، میگوید: «من هستم یهوه، خدای پدرت ابراهیم، و خدای اسحاق. این زمینی را كه تو بر آن خفتهای به تو و به ذریت تو میبخشم.
14و ذریت تو مانند غبار زمین خواهند شد، و به مغرب و مشرق و شمال و جنوب منتشر خواهی شد، و از تو و از نسل تو جمیع قبایل زمین بركت خواهند یافت.
15و اینك من با تو هستم، و تو را در هر جایی كه رَوی، محافظت فرمایم تا تو را بدین زمین بازآورم، زیرا كه تا آنچه را به تو گفتهام، بجا نیاورم، تو را رها نخواهم كرد.»
16پس یعقوب از خواب بیدار شد و گفت: «البته یهوه در این مكان است و من ندانستم.»
17پس ترسان شده، گفت: «این چه مكان ترسناكی است! این نیست جز خانۀ خدا و این است دروازۀ آسمان.»
18بامدادان یعقوب برخاست و آن سنگی را كه زیر سر خود نهاده بود، گرفت و چون ستونی برپا داشت و روغن بر سرش ریخت.
19و آن موضع را بیتئیلنامید، لكن نام آن شهر اولاً لوز بود.
20و یعقوب نذر كرده، گفت: «اگر خدا با من باشد، و مرا در این راه كه میروم محافظت كند، و مرا نان دهد تا بخورم، و رخت تا بپوشم،
21تا به خانۀ پدر خود به سلامتی برگردم، هرآینه یهوه، خدای من خواهد بود.
22و این سنگی را كه چون ستون برپا كردم، بیتالله شود، و آنچه به من بدهی، ده یك آن را به تو خواهم داد. »