Loading Bible Translation
First-time download in progress. This may take a few seconds…
Persian - Farsi Bible Wordproject Bible
35 verses
1پس یعقوب روانه شد و به زمینبنیالمشرق آمد.
2و دید كه اینك در صحرا، چاهی است، و بر كنارهاش سه گلۀ گوسفند خوابیده، چونكه از آن چاه گلهها را آب میدادند، و سنگی بزرگ بر دهنۀ چاه بود.
3و چون همۀ گلهها جمع شدندی، سنگ را از دهنۀ چاه غلطانیده، گله را سیراب كردندی. پس سنگ را بجای خود، بر سر چاه باز گذاشتندی.
4یعقوب بدیشان گفت: «ای برادرانم از كجا هستید؟» گفتند: «ما از حرّانیم.»
5بدیشان گفت: «لابان بن ناحور را میشناسید؟» گفتند: «میشناسیم.»
6بدیشان گفت: «بسلامت است؟» گفتند: «بسلامت، و اینك دخترش، راحیل، با گلۀ او میآید.»
7گفت: «هنوز روز بلند است و وقت جمع كردن مواشی نیست، گله را آب دهید و رفته، بچرانید.»
8گفتند: «نمیتوانیم، تا همۀ گلهها جمع شوند، و سنگ را از سر چاه بغلطانند، آنگاه گله را آب میدهیم.»
9و هنوز با ایشان در گفتگو میبود كه راحیل، با گلۀ پدر خود رسید. زیرا كه آنها را چوپانی میكرد.
10اما چون یعقوب راحیل، دختر خالوی خود، لابان، و گلۀ خالوی خویش، لابان را دید، یعقوب نزدیك شده، سنگرا از سر چاه غلطانید، و گلۀ خالوی خویش، لابان را سیراب كرد.
11و یعقوب، راحیل را بوسید، و به آواز بلند گریست.
12و یعقوب، راحیل را خبر داد كه او برادر پدرش، و پسر رفقه است. پس دوان دوان رفته، پدر خود را خبر داد.
13و واقع شد كه چون لابان، خبر خواهرزادۀ خود، یعقوب را شنید، به استقبال وی شتافت، و او را در بغل گرفته، بوسید و به خانۀ خود آورد، و او لابان را از همۀ این امور آگاهانید.
14لابان وی را گفت: «فیالحقیقۀ تو استخوان و گوشت من هستی.» و نزد وی مدت یك ماه توقف نمود.
15پس لابان، به یعقوب گفت: «آیا چون برادر من هستی، مرا باید مفت خدمت كنی؟ به من بگو كه اجرت تو چه خواهد بود؟»
16و لابان را دو دختر بود، كه نام بزرگتر، لیه و اسم كوچكتر، راحیل بود.
17و چشمان لیه ضعیف بود، و اما راحیل، خوب صورت و خوشمنظر بود.
18و یعقوب عاشق راحیل بود و گفت: «برای دختر كوچكت راحیل، هفت سال تو را خدمت میكنم.»
19لابان گفت: «او را به تو بدهم، بهتر است از آنكه به دیگری بدهم. نزد من بمان. »
20پس یعقوب برای راحیل هفت سال خدمت كرد. و بسبب محبتی كه به وی داشت، در نظرش روزی چند نمود.
21و یعقوب به لابان گفت: «زوجهام را به من بسپار، كه روزهایم سپری شد، تا به وی درآیم.»
22پس لابان، همۀ مردمان آنجا را دعوت كرده، ضیافتی برپا نمود.
23و واقع شد كه هنگام شام، دختر خود، لیه را برداشته، او را نزد وی آورد، و او به وی درآمد.
24و لابان كنیز خود زلفه را، به دختر خود لیه، به كنیزی داد.
25صبحگاهان دید، كه اینك لیه است! پس به لابان گفت: «این چیست كه به من كردی؟ مگربرای راحیل نزد تو خدمت نكردم؟ چرا مرا فریب دادی؟»
26لابان گفت: «در ولایت ما چنین نمیكنند كه كوچكتر را قبل از بزرگتر بدهند.
27هفتۀ این را تمام كن و او را نیز به تو میدهیم، برای هفت سال دیگر كه خدمتم بكنی. »
28پس یعقوب چنین كرد، و هفتۀ او را تمام كرد، و دختر خود، راحیل را به زنی بدو داد.
29و لابان، كنیز خود، بلهه را به دختر خود، راحیل به كنیزی داد.
30و به راحیل نیز درآمد و او را از لیه بیشتر دوست داشتی، و هفت سال دیگر خدمت وی كرد.
31و چون خداوند دید كه لیه مكروه است، رحم او را گشود. ولی راحیل، نازاد ماند.
32و لیه حامله شده، پسری بزاد و او را رؤبین نام نهاد، زیرا گفت: « خداوند مصیبت مرا دیده است. الا´ن شوهرم مرا دوست خواهد داشت.»
33و بار دیگر حامله شده، پسری زایید و گفت: «چونكه خداوند شنید كه من مكروه هستم، این را نیز به من بخشید.» پس او را شمعون نامید.
34و باز آبستن شده، پسری زایید و گفت: «اكنون این مرتبه شوهرم با من خواهد پیوست، زیرا كه برایش سه پسر زاییدم.» از این سبب او را لاوی نام نهاد.
35و بار دیگر حامله شده، پسری زایید و گفت: «این مرتبه خداوند را حمد میگویم.» پس او را یهودا نامید. آنگاه از زاییدن بازایستاد.