Loading Bible Translation
First-time download in progress. This may take a few seconds…
Persian - Farsi Bible Wordproject Bible
43 verses
1و اما راحیل، چون دید كه براییعقوب، اولادی نزایید، راحیل بر خواهر خود حسد برد. و به یعقوب گفت: «پسران به من بده والاّ میمیرم.»
2آنگاه غضب یعقوب بر راحیل افروخته شد و گفت: «مگر من به جای خداهستم كه بار رحم را از تو باز داشته است؟»
3گفت: «اینك كنیز من، بلهه! بدو درآ تا بر زانویم بزاید، و من نیز از او اولاد بیابم.»
4پس كنیز خود، بلهه را به یعقوب به زنی داد. و او به وی درآمد.
5و بلهه آبستن شده، پسری برای یعقوب زایید.
6و راحیل گفت: «خدا مرا داوری كرده است، و آواز مرا نیز شنیده، و پسری به من عطا فرموده است.» پس او را دان نام نهاد.
7و بلهه، كنیز راحیل، باز حامله شده، پسر دومین برای یعقوب زایید.
8و راحیل گفت: «به كُشتیهای خدا با خواهر خود كشتی گرفتم و غالب آمدم.» و او را نفتالی نام نهاد.
9و اما لیه چون دید كه از زاییدن باز مانده بود، كنیز خود زلفه را برداشته، او را به یعقوب به زنی داد.
10و زلفه، كنیز لیه، برای یعقوب پسری زایید.
11و لیه گفت: «به سعادت!» پس او را جاد نامید.
12و زلفه، كنیز لیه، پسر دومین برای یعقوب زایید.
13و لیه گفت: «به خوشحالی من! زیرا كه دختران، مرا خوشحال خواهند خواند.» و او را اشیر نام نهاد.
14و در ایام درو گندم، رؤبین رفت و مهرگیاهها در صحرا یافت و آنها را نزد مادر خود لیه، آورد. پس راحیل به لیه گفت: «از مهرگیاههای پسر خود به من بده.»
15وی را گفت: «آیا كم است كه شوهر مرا گرفتی و مهر گیاه پسر مرا نیز میخواهی بگیری؟» راحیل گفت: «امشب به عوض مهر گیاه پسرت، با تو بخوابد.»
16و وقت عصر، چون یعقوب از صحرا میآمد، لیه به استقبال وی بیرون شده، گفت: «به من درآ، زیرا كه تو را به مهرگیاهِ پسر خود اجیر كردم.» پس آنشب با وی همخواب شد.
17و خدا، لیه را مستجاب فرمود كه آبستن شده، پسر پنجمین برای یعقوب زایید.
18و لیه گفت: «خدا اجرت به من داده است، زیرا كنیز خود را به شوهر خود دادم.» و اورا یساكار نام نهاد.
19و بار دیگر لیه حامله شده، پسر ششمین برای یعقوب زایید.
20و لیه گفت: «خدا عطای ��یكو به من داده است. اكنون شوهرم با من زیست خواهد كرد، زیرا كه شش پسر برای او زاییدم.» پس او را زبولون نامید.
21و بعد از آن دختری زایید، و او را دینه نام نهاد.
22پس خدا راحیل را بیاد آورد، و دعای او را اجابت فرموده، خدا رحم او را گشود.
23و آبستن شده، پسری بزاد و گفت: «خدا ننگ مرا برداشته است.»
24و او را یوسف نامیده، گفت: « خداوند پسری دیگر برای من مزید خواهد كرد. »
25و واقع شد كه چون راحیل، یوسف را زایید، یعقوب به لابان گفت: «مرا مرخص كن تا به مكان و وطن خویش بروم.
26زنان و فرزندان مرا كه برای ایشـان تو را خدمت كردهام به من واگذار تا بروم زیرا خدمتی كه به تو كردم، تو میدانی.»
27لابان وی را گفت: «كاش كه منظور نظر تو باشم، زیرا تَفَأُّلاً یافتهام كه بخاطر تو، خداوند مرا بركت داده است.»
28و گفت: «اجرت خود را بر من معین كن تا آن را به تو دهم.»
29وی را گفت: «خدمتی كه به تو كردهام، خود میدانی، و مواشیات چگونه نزد من بود.
30زیرا قبل از آمدن من، مال تو قلیل بود، و به نهایت زیاد شد، و بعد از آمدن من، خداوند تو را بركت داده است. و اكنون من نیز تدارك خانۀ خود را كی ببینم؟»
31گفت: «پس تو را چه بدهم؟» یعقوب گفت: «چیزی به من مده، اگر این كار را برای من بكنی، بار دیگر شبانی و پاسبانی گلۀ تو را خواهم نمود.
32امروز در تمامی گلۀ تو گردش میكنم، و هر میش پیسه و ابلق و هر میش سیاه را از میانگوسفندان، و ابلقها و پیسهها را از بزها، جدا میسازم، و آن، اجرت من خواهد بود.
33و در آینده عدالت من، بر من شهادت خواهد داد، وقتی كه بیایی تا اجرت مرا پیش خود ببینی، آنچه از بزها، پیسه و ابلق، و آنچه از گوسفندان، سیاه نباشد، نزد من به دزدی شمرده شود.»
34لابان گفت: «اینك موافق سخن تو باشد.»
35و در همان روز، بزهای نرینۀ مُخَطّط و ابلق، و همۀ ماده بزهای پیسه و ابلق، یعنی هر چه سفیدی در آن بود، و همۀ گوسفندان سیاه را جدا كرده، به دست پسران خود سپرد.
36و در میان خود و یعقوب، سه روز راه، مسافت گذارد. و یعقوب باقی گلۀ لابان را شبانی كرد.
37و یعقوب چوبهای تر و تازه از درخت كبوده و بادام و چنار برای خود گرفت، و خطهای سفید در آنها كشید، و سفیدی را كه در چوبها بود، ظاهر كرد.
38و وقتی كه گلهها، برای آب خوردن میآمدند، آن چوبهایی را كه خراشیده بود، در حوضها و آبخورها پیش گلهها مینهاد، تا چون برای نوشیدن بیایند، حمل بگیرند.
39پس گلهها پیش چوبها بارآور میشدند، و بزهای مخطّط و پیسه و ابلق میزاییدند.
40و یعقوب، بزها را جدا كرد، و روی گلهها را بسوی هر مخطّط و سیاه در گلۀ لابان واداشت، و گلههای خود را جدا كرد و با گلۀ لابان نگذاشت.
41و هرگاه حیوانهای تنومند حمل میگرفتند، یعقوب چوبها را پیش آنها در آبخورها مینهاد، تا در میان چوبها حمل گیرند.
42و هر گاه حیوانات ضعیف بودند، آنها را نمیگذاشت، پس ضعیفها از آن لابان، و تنومندها از آن یعقوب شدند.
43و آن مرد بسیار ترقی نمود، و گلههای بسیار و كنیزان و غلامان و شتران و حماران بهم رسانید.